قدرت زیاد مسئولیت زیادی با خود میاورد و برعکس.
مشکلات به زندگی ما معنا و اهمیت میدهند در نتیجه فرار از مشکلات معادل داشتن یک زندگی بی معناست هرچند اگر این زندگی در ظاهر لذتبخش باشد.
فعالیت هایی مثل به پایان رساندن یک مسابقه ماراتن، بزرگ کردن بچه و راهاندازی کسب و کار و کارهای بزرگ با اینکه استرس زا، دشوار و غالبا ناخوشایند هستن در نهایت خوشبختی بیشتری برای ما به ارمغان میاورند تا لذت های سطحی و زودگذر. اینها معنادارترین و لذتبخش ترین کارهایی هستن که یک فرد میتواند انجام دهد. این فعالیت ها در خود تلاش، رنج و حتی خشم و ناامیدی به همراه دارند اما زمانی که به نتیجه برسند و داستان آن را برای نسل های بعدی بازگو کنیم چشم هایمان پر از اشک میشود. همانگونه که فروید میگوید یه روز در نگاه به گذشته سالهای پر مشقت برای شما زیباترین سالهای زندگی خواهند بود.
بیشتر ما در بسیاری از کارهایی که میکنیم عادی هستیم. برای اینکه در کاری به حد عالی برسید باید زمان و انرژی بسیار زیادی را صرف این کار کنید و چون انرژی و زمان ما محدود است تعداد کمی از انسان ها در بیشتر از یک کار به حد استثنایی میرسند( همان موضوع نابغه بودن در یک حوزه خاص). از لحاظ آماری احتمال اینکه کسی در همه عرصه های زندگی یا حتی بسیاری از حوزه ها استثنایی باشد وجود ندارد.
سیل اطلاعات از وقایع بی نظیر ما را شرطی کرده که استثنایی بودن در دوران کنونی عادی است و چون ما بیشتر اوقات کاملا عادی هستیم، حجم انبوه اطلاعات استثنایی باعث میشود که ما احساس ناامنی و بیچارگی کنیم زیرا ما به اندازه کافی خوب نیستیم. در نتیجه بیشتر و بیشتر در پی جبران این موضوع با محق دانستن و سرخوشی های خود هستیم.
متداول نشان دادن استثنایی ها توسط رسانه های جمعی باعث شده است که افراد احساس بدی نسبت به خود پیدا کنند و باید افراطی تر و با اعتماد به نفس تر باشند تا مورد توجه واقع شوند. یعنی ما با مقایسه خود با دیگران، احساس بی عرضه بودن نسبت به خود پیدا میکنیم.
ما به گونهای تکامل یافتهایم که نارضایتی جزئی جدایی ناپذیر از زندگی ما شده و این نارضایتی برای بقا و ابتکار لازم است.
خوشبختی از حل کردن مشکلات نشات میگیرد. اگر از حل کردن مشکلات اجتناب کنیم یا حس کنیم که هیچ مشکلی نداریم خودمون رو بدبخت میکنیم. اگر هم حس کنید مشکلاتی دارید که از عهده آن برنمیایید بازهم خودتان را بدبخت میکنید. راز مسئله حل کردن مشکلات است نه نداشتن مشکل.در نتیجه شادی نوعی عمل است، نوعی فعالیت است. نه چیزی که به شما اعطا شود یا آن را در یکی از مقالات علمی پیدا کنید. خوشبختی کاری همیشگی است زیرا حل مشکلات کاری همیشگی است. خوشبختی واقعی و حقیقی تنها زمانی رخ میدهد که مشکلاتی را پیدا کنید که آنها را دوست دارید و از حل کردن آنها لذت میبرید. خوشبختی نیازمند تلاش و کوشش است و از مشکلات به دست میاید.
رنجهای عظیم موجب میشوند رنجهای کوچکتر دیگر احساس نشوند و برعکس، در نبود رنجهای عظیم، حتی کوچکترین دردسرها و مزاحمتها، مایهی عذابند.
شوپنهاور
تحقیقات جنجالی نشون داده؛ پیک خلاقیت حوالی ۴۰سالگیه و ازونجا به بعد شکوفایی واقعی شروع میشه.
این تحقیق روی افرادی که نوبل گرفتن و مخترعان بزرگ انجام شده.
پس میشه گفت، یونگ خیلی هم الکی نمیگفت؛ زندگی واقعی از ۴۰سالگی شروع میشه، باقی در حال جستجوییم!
شادی ژرف تنها از دل اندوه عمیق زاده میشود. تنها آن کس که در دل طوفانها زیسته است، میتواند آرامش واقعی را دریابد. به همین دلیل است که هنر بزرگ، تراژیک است؛ زیرا زندگی را در عریانترین و راستترین شکل خود به تصویر میکشد.
حکمت شادان/ فریدریش نیچه
نصفه رها کردن، فقط کنار گذاشتن یک کار نیمهتمام نیست؛ زخمیست که آهسته بر روح ما نقش میبندد، بیآنکه متوجه باشیم. هر بار که چیزی را نیمه میگذاریم، یک رویا، یک مسیر، یک رابطه، یا حتی یک گفتوگوی ناتمام با خودمان، ذرهای از ایمانمان به خویشتن را از دست میدهیم.
آدمی که عادت میکند ناتمام برود، کمکم به خودش هم شک میکند. چون در جایی از دلش میداند که این بار هم، شاید مثل دفعات قبل، وسط راه وا دهد. و این شک، مخربتر از هر شکست بیرونیست.
اما ریشه این رها کردنها کجاست؟
شاید در کودکیهاییست که ستایش، فقط به پایان بود. کسی برای "تلاش" تشویقمان نکرد، فقط برای "برد".
شاید در سیستمهای آموزشیایست که یادمان دادند اشتباه، ننگ است. پس وقتی کار سخت میشود، بهجای جنگیدن، رها میکنیم، تا مبادا شکست بخوریم.
شاید در جامعهایست که مقصد را مهمتر از مسیر میبیند. ما یاد نگرفتیم چطور از فرایند لذت ببریم، فقط نتیجه را خواستیم.
اما واقعیت این است:
هر نیمهکارهای، هر کار ناتمامی، مثل یک درِ نیمهباز در ذهن میماند؛ سالها بعد هم، همان در، صدا میدهد.
یادآوریاش میشود سنگی در دل، غباری در چشم، تلخیای در لبخند.
اگر چیزی ارزش شروع داشته، پس لایق ادامه هم هست.
نه برای رسیدن به مقصد، که برای التیام آن بخشی از وجودمان که «تمام کردن» را بلد نیست.
پایان دادن، یک مهارت است. مهارتی که با هر بار ادامه دادن، هر بار از دل ناامیدی گذشتن، آموخته میشود.
و شاید، در جهان پُر از نیمهراهها و آدمهای نیمهجان، بزرگترین قدرت، همان تمامکردن باشد.
دانشمندا اومدن زندگی و ژنوم مسنترین فرد جهان، موررا که سال گذشته تو سن ۱۱۷ سالگی درگذشت رو بررسی کردن، و به یه طرح کلی برای طول عمر رسیدن!
موررا حدود ۳۰ سال بیشتر از میانگین عمر آدمای منطقهش در کاتالونیای اسپانیا زندگی کرد.
خودش میگفت راز عمر طولانیش «شانس، ژنتیک خوب و مهمتر از همه: دوری از آدمای سمی بوده!»
اما جدا از اینا، سبک زندگیشم حرف نداشت:
اهل سیگار و الکل نبود
روزانه پیادهروی میکرد
رژیم غذاییاش پر از میوه و سبزیجات بود
و هر روز سه وعده ماست میخورد!
خلاصه اینکه، از دلت بگیر تا رودهات، همهش به سبک زندگی بستگی داره...
یه کم پیادهروی، یه کم ماست، یه عالمه آرامش = عمر بلند با حال خوب!

شاید گستاخانه و زشت به نظر برسد که کسی بگوید پرسش اساسی فلسفه این است که: «آیا باید خودم را بکشم یا نه؟»
به گزارش فرادید؛ اما بر مبنای آنچه آلبر کامو مسئلۀ اساسی انسان میدانست، مطرح شدن مسئلۀ خودکشی عجیب نیست. کامو میپنداشت که ما با احساس عمیقی از پوچیِ کاملِ زندگی دست به گریبان هستیم و در این شرایط است که مهمترین پرسش فلسفیمان باید پرسش از موجه بودن یا نبودن خودکشی باشد. البته خود کامو به پرسش خودکشی پاسخ منفی میداد. او طرفدار زیستن بود. اما چگونه؟
در این مقاله به بررسی منشأ و پیامدهای مفهوم پوچی در دیدگاه کامو بر اساس کتاب «اسطوره سیزیف» (۱۹۴۲) خواهیم پرداخت.
پوچی و ریشه آن
بسیاری از چیزها ممکن است به طور طبیعی پوچ به نظر برسند: یک جوک بیادبانه، یک اظهارنظر عجیب یا قیمت گزاف یک شلوار جین. اما این همان چیزی نیست که کامو از مفهوم «پوچی» مد نظر دارد. برای کامو، پوچی از ترکیب دو چیز به وجود میآید: اینکه ما میخواهیم جهان «چگونه باشد» و اینکه واقعا جهان «چگونه هست».
در مورد اینکه میخواهیم جهان چگونه باشد، به نظر میرسد بخشی از طبیعت انسان این است که حس عدالت و انصاف دارد و بنابراین همۀ ما میخواهیم جهان منصفانه باشد: میخواهیم شرارت مجازات شود و فضیلت پاداش داده شود. ما همچنین میخواهیم بدانیم چرا اتفاقات بد برای افراد خوب رخ میدهند، چرا اتفاقات خوب برای افراد بد رخ میدهند، چرا ما اینجا هستیم، به کجا میرویم و معنای همه اینها چیست.
اما جهان واقعا چگونه است؟ از دید کامو به نظر میرسد تا آنجا که ما میتوانیم در این جهان ببینیم و لمس کنیم، شرارت مجازات نمیشود، اعمال نیک اغلب پاداش داده نمیشوند، اتفاقات خوب برای افراد بد رخ میدهند و اتفاقات بد برای افراد خوب و ما هیچیک از اینها را نمیفهمیم. ما نمیفهمیم و به گفته کامو، نمیتوانیم آنچه را که «میخواهیم» در این جهان درک کنیم.
در نتیجه، آموزه پوچی کامو هم جنبۀ متافیزیکی و هم جنبۀ معرفتشناختی دارد. بهعنوان یک فرضیه متافیزیکی، «پوچی» به معنی رویارویی بین ذهن انسان و یک جهان بیتفاوت است: آنچه وجود دارد دو چیز است: «ذهنی است که "میخواهد" و جهانی که این خواسته را "ناامید میکند"». و از جهت معرفتشناختی، «پوچی» به معنی میل بیهودۀ ما برای فهمیدن و محدودیتهای اساسی دانش ماست. ما میخواهیم بفهمیم اما نمیفهمیم.
پوچی گریزناپذیر
پس پوچی از نظر کامو امری گریزناپذیر است. بنابراین حالا که پوچی گریزناپذیر است، مسئله اساسی انسان و آنچا او باید توجه خود را به آن معطوف کند این است که آیا باید همچنان با پوچی زیست؟ و اگر آری، چگونه؟
کتاب «اسطوره سیزیف» در درجه اول نقدی بر بسیاری از دیدگاههای اگزیستانسیالیستی است، بهویژه تلاشهای متفکرانی مانند کییرکگور، یاسپرس و هایدگر برای غلبه بر پوچی از طریق توسل به هرگونه امر متعالی. کامو ادعا میکند که این متفکران پیشفرض میگیرند که زندگی به نحوی پوچ است، اما سپس راهحلی برای پوچی پیشنهاد میکنند و به این ترتیب با خود در تناقض قرار میگیرند.
خود کامو از توسل به امر متعالی خودداری میکند؛ برای او، پوچی (به معنی «جدایی» بین ما و جهان) نمایانگر وضعیت ناگزیر انسانی است. کامو فکر میکند که به جای امیدواری دروغین، باید نوعی آگاهی زنده و نیرومند از پوچی داشته باشیم و دست به نوعی شورش بزنیم.
در اساطیر یونان باستان، سیزیفوس پادشاهی است که توسط خدایان محکوم به انجام کاری بیمعنا میشود: او باید سنگ بزرگی را به بالای کوه ببرد، اما وقتی به آنجا رسید سنگ دوباره به پایین میغلتد و این چرخه باید تا ابد تکرار شود.
از نظر کامو، هستیِ سیزیف، که کاملاً سرگرم کاری روزمره و بیاهمیت است، قرار است آن بیهودگی و پوچی را که همه ما در زندگی خود با آن مواجه هستیم، نشان دهد. کامو نشان میدهد که زندگی یک فرد میتواند بهطور اساسی به یک روال روزمره تبدیل شود: «بیدار شدن، سوار شدن بر تراموا، چهار ساعت کار در دفتر یا کارخانه، غذا خوردن، چهار ساعت کار، تراموا، غذا، خواب و تکرار همۀ اینها از اول تا آخر هفته با همان ریتم...».
اما از نظر کامو سیزیف نباید مورد ترحم قرار گیرد. سیزیف از نظر او «قهرمانِ پوچی» است زیرا او «تصمیم میگیرد» در مواجهه با پوچی «زندگی کند». این «تصمیم به زندگی کردن» به این معنی است که سیزیف «از طریق نگرش و دیدگاه خود» میتواند خود را از مجازاتش آزاد کند و بر وضعیت خود، بدون اینکه آن را تغییر بدهد، غلبه کند.
سیزیف از گستره کامل مجازات خود آگاه است: او کاملاً از سرنوشتی که خدایان بر او تحمیل کردهاند و بیهودگی کامل وجودش آگاه است. با این حال، شورمندی، آزادی و شورش او، او را قویتر از مجازاتی میسازد که قرار بود او را در هم بشکند.
اگرچه ممکن است عجیب به نظر برسد، اما کامو اشاره میکند که سیزیف خوشحال است. طبق نگاه کامو، سیزیف با تبدیل سنگ به «رسالت خودش»، در وجود خود شادی پیدا میکند. شاید بالا رفتن از کوه با گذشت زمان راحتتر شود؛ شاید عضلاتی که زمانی زیر وزن سنگ کشیده میشدند اکنون بهراحتی آن را کنترل کنند؛ یا حتی شاید سنگ بهقدری با شکوه به سمت بالا حرکت کند که عمل حرکت دادن آن تبدیل به یک اثر هنری شود.
از طریق آزادی خود، سیزیف علیه مجازاتکنندگان خودش شورش میکند و با آگاهی کامل از بیهودگی مجازاتی که به او تحمیل کردهاند، با اشتیاق زندگی میکند. سنگ، کوه، آسمان و خاک متعلق به او هستند و جهان او را تشکیل میدهند. سیزیف هیچ امیدی به تغییر وضعیت خود ندارد، اما با این وجود از هر چیزی که به او داده شده و در دسترس او قرار دارد استفاده میکند.
پاسخ کامو به مسئله خودکشی «نه» است. کامو اصرار دارد که ما باید در مواجهه با پوچی مقاومت کنیم و خود را به امیدهای دروغین نسپاریم؛ او حتی در نهایت پیشنهاد میدهد که زندگی وقتی بهتر خواهد بود که هیچ معنایی نداشته باشد.
از نظر کامو این به عهده ماست که زندگی خود را با شورمندی، آزادی و شورش (سه پیامد مثبت پوچی) زندگی کنیم، یا در غیر این صورت حتی تصمیم بگیریم که اصلاً زندگی نکنیم. با پذیرفتن اشتیاقها و آزادیِ پوچ خود، میتوانیم خود را به درون جهان بیندازیم و از هر چیزی که به ما داده شده استفاده کنیم.
اگرچه هرگز نمیتوانیم تنشهای متافیزیکی و معرفتشناختی که باعث پوچی میشوند را حل کنیم، اما میتوانیم به یاد داشته باشیم که «هدف»، در نهایت، «زندگی کردن» است و نه چیزی دیگر.
منبع: عصر ایران
اگر میخواهید با افزایش سن، اعتماد به نفس خود را تقویت کنید، باید برخی رفتارها را کنار بگذارید. در این مقاله، ۸ رفتاری که باید از آنها دوری کنید تا با اعتماد به نفس و مهربانی پذیرای سن خود باشید، معرفی میکنیم.
به گزارش فراطب، با ما همراه باشید تا با شناخت و خداحافظی از این رفتارها، گامهای محکمتری به سمت پختگی و اطمینان بردارید.
۱) خداحافظی با نیاز دائمی به تایید
در زندگی، خواستن تایید دیگران کاملاً طبیعی است، اما با افزایش سن، تکیه مداوم بر این تایید میتواند به عزت نفس ما آسیب برساند. وقتی برای احساس خوب بودن به نظر دیگران وابسته باشیم، خودمان را از درون ضعیف میکنیم. یاد بگیرید به غریزهها و تصمیمهای خود اعتماد کنید و تنها تاییدی که واقعاً مهم است را از خودتان بجویید، تا با اعتماد به نفس بیشتری پیر شوید.
۲) فراموش کردن اشتباهات گذشته
همه ما در زندگی خود اشتباه میکنیم و این اشتباهات بخشی از فرایند یادگیری هستند. با بالا رفتن سن، مهم است که اشتباهات گذشته را رها کرده و اجازه دهیم تجربیات جدید ما را تعریف کنند. این نگرش نه تنها به ما کمک میکند تا با اعتماد به نفس بیشتری پیش رویم، بلکه موجب میشود که از هر فرصتی برای رشد و پیشرفت استفاده کنیم.
۳) اهمیت دادن به سلامت جسمانی
حفظ سلامت جسمانی با افزایش سن اهمیت بیشتری پیدا میکند. ورزش منظم نه تنها به حفظ سلامت جسم کمک میکند بلکه روحیه و اعتماد به نفس را نیز تقویت میبخشد. فعالیتهایی مانند پیادهروی، یوگا یا حتی رقص، میتوانند تأثیرات شگرفی بر سلامتی عمومی داشته باشند. به بدن خود اهمیت دهید و با فعال ماندن، جوانی و شادابی خود را حفظ کنید.
۴) رویارویی با تجربیات جدید
اجتناب از تجربیات جدید میتواند مانعی در مسیر رشد و توسعه شخصی باشد. خواه یادگیری مهارتهای جدید، سفر به مکانهای ناشناخته، یا تلاش برای کشف هویت جدید باشد، همه و همه میتوانند به شما کمک کنند تا از زندگی لذت ببرید و در هر سنی اعتماد به نفس داشته باشید. به جای اینکه از تغییر بترسید، آن را به عنوان فرصتی برای یادگیری و تجربهکردن بپذیرید.
۵) توقف مقایسه با دیگران
مقایسه خود با دیگران یکی از رفتارهایی است که باید با آن خداحافظی کنید، زیرا این عمل میتواند اعتماد به نفس شما را به شدت تحت تأثیر قرار دهد. هر فردی مسیر منحصر به فرد خود را دارد و مهم این است که به جای مقایسه، روی پیشرفتها و موفقیتهای شخصی خود تمرکز کنید. این نگرش به شما کمک میکند تا با اعتماد به نفس بیشتری در مسیر زندگی قدم بردارید.
۶) ارزش قائل شدن برای علایق شخصی
زندگی پر از مسئولیتها ممکن است ما را از تعقیب علایقمان باز دارد، اما برای حفظ اعتماد به نفس با افزایش سن، حیاتی است که به آنها اهمیت دهیم. وقتی به چیزهایی که دوست داریم اهمیت میدهیم، نه تنها خوشحالتر میشویم، بلکه احساس ارزشمندی و اعتماد به نفس نیز تقویت میشود. پس فرصتهایی را برای نقاشی کشیدن، نوشتن، یا هر علاقه دیگری که دارید، فراهم کنید تا زندگیتان را با شور و اشتیاق پر کنید.
۷) پذیرش تغییر
تغییر یکی از ترسهای بزرگ بسیاری از افراد است، اما یادگیری برای پذیرش آن میتواند به طرز چشمگیری به افزایش اعتماد به نفس کمک کند. تغییرات، چه کوچک و چه بزرگ، فرصتهایی برای رشد و یادگیری به همراه دارند. برای پذیرش تغییر، بر روی تواناییهای خود تمرکز کنید و به خود یادآوری کنید که هر تغییری میتواند شروعی برای شروعی نو و بهتر باشد.
۸) باور به ارزش خود
یکی از چالشهایی که با افزایش سن روبرو میشویم، تردید در ارزش خودمان است. باور به ارزش شخصی و پذیرش این که شما به عنوان یک فرد، بیقید و شرط ارزشمند هستید، کلید افزایش اعتماد به نفس است. مهم است که به خودتان یادآوری کنید که شما ارزش دارید، نه تنها به خاطر دستاوردهایتان بلکه به خاطر انسانیت خود. شک در ارزش خود را کنار بگذارید و با اعتماد به نفس به پیش بروید، چرا که شما برای جهان ارزشمند هستید.
جمع بندی
اعتماد به نفس با افزایش سن تقویت میشود اگر به رفتارهای مخرب خود خداحافظی کنیم. پذیرش تغییر، توقف مقایسه با دیگران، رها کردن اشتباهات گذشته، اهمیت دادن به سلامت جسمانی، پرداختن به علایق شخصی، و داشتن باور به ارزش خود، همگی به ما کمک میکنند تا با اعتماد به نفس بالاتری زندگی کنیم. هر سنی فرصتی برای رشد و ارتقاء است؛ پس از آن به نفع خود استفاده کنید.
وقتی جنگ آغاز میشود، سیاستمدار گلوله، ثروتمند مال و فقیر فرزندش را میدهد.
جنگ که پایان یافت سیاستمداران دست یکدیگر را میفشارند و دشمن گذشته را برادر خطاب میکنند، ثروتمندان برای جبران، قیمتها را افزایش میدهند و فقرا سرگردان به دنبال قبر فرزندان خود میگردند.
جنگ یعنی آوارگی